سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

یه خبر

سلام عزیزکم سلام دوستای عزیزم وپسر گلم خوبین ،خوشین ،سالم وسلامتید، گفتم یه چند روزی پست نذارم ببینم کسی دلبندم می شه دیدیم بله اوه چقدر هم کامنت درخواست پست جدید داریم جز مامان امیر علی وآجی مهدیه هیچ کس احوال ما و پست جدید رو نپرسیده  اون دو تا هم فکر کنم بخاطر هم ولایتی بودنه که احوال پرس بودن.    خبر جدیدو بگم:دیدیرییییییییییییییییدی دارم زن عمو میشم. بله جاری یکیدونه ام بارداره ،نمی دونم چرا از کلمه زن عمو خوشم میاد شاید بخاطر همینه که دوست دارم زن عمو بشم . الان نینیشون تقریباٌ 40 روز داره این جوری که من حساب کردم بهمن پا به این دنیا می زاره از...
13 خرداد 1391

سه ماهگیت مبارک

سلام میوه دلم ماهگیت مبارک عشق ما سه ماه که روی زمینی پیش مامان وبابایی . بگو ببینم خوش می گذره با ما یا نه ،ما که خیلی دوست داریم زندگی شیرینمون با وجود تو شیرین تر شده انشاا... که تا زنده هستیم شما کنار ما باشید یعنی داغتو نبینیم. خوب گل مامان می خوام برات بگم که چقدر پیشرفت کردی  تو این یک ماه  1:وقتی شیرمی خوری یقه لباسمو محکم میگیری ، می ترسی که فرار کنم   این حرکتتو خیلی دوست دارم . 2:کلی تلاش میکنیم که بگی آقا با آب وتاب می گی آقوووو خیلی هم کشش میدی. 3:امروز وقتی بابا میگفت بو تو هم با تلاش زیاد یه چیزی مثل بو میگف...
5 خرداد 1391

این یعنیییییی چه......

سلام شیرین عسلم سه شبه که از دست گریه های جناب  خواب به چشمامون نیومده. دوست نداری دیگه جی جی بخوری تا میام بهت شیر بدم سرتو می بری عقب وگریه میکنی اونم از نوع یکسره. شیشه رو راحت می خوری اما سینه رو نه .  منم میگم اگه تو یه دنده هستی من یه دنده ترم وشیشه بهت نمی دم اونقدر گریه میکنی یا خسته میشی و تسلیم میشی یا خوابت میبره ایندفعه جی جی میخوری هردفعه که شیرمی خوای همین کارته.   پریشب از بس گریه میکردی رفتیم خونه مامان جان خوابیدیم بیچاره ها تا ساعت 2 داشتن شما رو تکون می دادن هیچ طوری آروم نمی شدی تا اینکه دایی رفت شیر خشک گرفت و درست کردیم بهت دادی...
31 ارديبهشت 1391

اولین ضربه مامان به سامان

سلام طفل معصومم دیشب قرار شد من ومامان وجان وخاله بریم خونه ننه آقا ، شما بغل من بودیدکه از ماشین پیاده شدم طبق معمول موبایلمو تو ماشین جا گذاشتم وقتی که رفتم بردارم حواسم به سرت نبود که خورد به در ماشین الهی بمیرم برات خیلی گریه کردی.     مامان جون وخاله هم کلی چیزیم گفتن و تو رو از دستم گرفتن وگفتن که تو بی عرضه هستی .     از بس  تو خونه ننه آقا گریه می کردی نفهمیدیم با کی سلام واحوالپرسی کردیم.      وقتی شیر می خوردی غرمی زدی ومثل اینکه یادت میومد دوباره گریه می کردی وناز میومدی یه نیم ساعتی همین شکلی بودی تا آرو...
27 ارديبهشت 1391

کادو بابا

      سلام خوشکلکم   بعد از ظهر شنبه با دوستای بابا رفتیم یزد می خواستن   واسه روز زن ببرن بگردوننمون .       وقتی رسیدیم من گفتم اول بریم بازار ستاره می خوام واسه سامان   جونم کلاه بگیرم آقایون حرصی شده بودن  آخه اگه می رفتن   اونجا خانوماشون سرکیسه شون می کردن        وقتی رفتیم دیگه کلاه خریدن یادمون رفت هرکسی رفت یه چیزی    خرید منم یه تونیک گرفتم خیلی خوشکله.      آخر سر هرچی هم دنبال کلاه گشتیم یا اندازه ات نبود یا     پسندمون نبود، یه دستم...
27 ارديبهشت 1391

سوغاتی دایی سجاد وعمو مهدی

سلام شاخه نباتم دیروز صبح دایی سجاد از مشهد اومد. بعدازظهرش که در خواب ناز بودیم دایی سجاد زنگ زد که پا شو بیا خونه مامان جان می خوام سامان رو ببینم منم که حوصله نداشتم برم گفتم تو بیا خلاصه بعد از کلی کلنجار یه حرفی زد که من از جا پریدم ،بهم گفت اگه سوغاتی پسرتو می خوای پاشو بیا وگرنه نمی دمت. ماهم مثل جت  از جامون پریدیم وآماده شدیم ورفتیم . حالا که سوغاتی رو آورده بهش گفتم ارزش نداشت که منو این همه راه کشوندی آخه یه بلوز شلوار صورتی آورده بود کلی واسش خندیدم بهش می گفتیم مگه حالیت نیست که رنگ صوتی برای دختراس اونم گفت که دوستم انتخاب کرده وگفته این رنگش خوشکل تره خل...
27 ارديبهشت 1391

جلسه قرآن

  سلام سامان مامان امروز خونه مون جلسه قرآن بود همسایه های عزیز اومدن خونمون ، خیلی خوشحال بودم بخاطری که اولین مراسمی بود که تو خونه ما تشکیل می شد. بعد از مراسم عزیز ومادر جون وعمه حمیده و خاله عذرابرای ناهار موندن خونمون. وقتی عمو مهدی اومد دیدیم یه پلاستیک گل دستش،از اونجا بود  که فهمیدیم عزیز دستور داده که واسش گل پیدا کنه که مثل  شما پویا رو زیر گل کنن. اول پویا رو گذاشتن بین گلهای پر نشده بعد هم گلا رو پر کردن و با لباس وبی لباس ازش عکس گرفتن بازم مثل شما. پویا خیلی گریه می کرد مدام عزیز داشت جغجغه روبراش تکون می داد تا آروم بش...
27 ارديبهشت 1391